حكيم ابوالقاسم فردوسى
971
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چه باشى به نزديكى شور بخت * كه بستر كند شب ز برگ درخت بزر تيغ دارى بزر بر ركيب * نبايد كه آيد ز دزدت نهيب ز يزدان بترس و ز من دور باش * بهر كار چون من تو رنجور باش چو خانه برين گونه ويران بود * گذرگاه دزدان و شيران بود به دو گفت اگر دزد شمشير من * ببردى كنون نيستى زير من كديور به دو گفت زين در مرنج * كه در خان من كس نيابد سپنج به دو گفت شاه اى خردمند پير * چه باشى بپيشم همى خيره خير چنانچون گمانم هم از آب سرد * ببخشاى اى مرد آزاد مرد كديور به دو گفت كان آبگير * بپيش است كمتر ز پرتاب تير بخور چند خواهى و بردار نيز * چه جويى بدين بىنوا خانه چيز همانا بديدى تو درويش مرد * ز پيرى فرو مانده از كار كرد چنين داد پاسخ كه گر مهترى * ندارى مكن جنگ با لشكرى چه نامى به دو گفت فرشيد ورد * نه بوم و نه پوشش نه خواب و نه خورد به دو گفت بهرام با كام خويش * چرا نان نجويى بدين نام خويش كديور به دو گفت كز كردگار * سر آيد مگر بر من اين روزگار نيايش كنم پيش يزدان خويش * ببينم مگر بىتو ويران خويش چرا آمدى در سراى تهى * كه هرگز نبينى مهى و بهى بگفت اين و بگريست چندان بزار * كه بگريخت ز آواز او شهريار بخنديد زان پير و آمد به راه * دمادم بيامد پس او سپاه چو بيرون شد از نامور شارستان * بپيش اندر آمد يكى خارستان تبر داشت مردى همى كند خار * ز لشكر بشد پيش او شهريار به دو گفت مهتر بدين شارستان * كرا دانى اى دشمن خارستان چنين داد پاسخ كه فرشيد ورد * بماند همه ساله بىخواب و خورد مگر گوسفندش بود صد هزار * همان اسپ و استر بود زين شمار زمين پر ز آگنده دينار اوست * كه مه مغز بادش بتن بر مه پوست شكم گرسنه مانده تن برهنه * نه فرزند و خويش و نه بار و بنه اگر كشتمندش فروشد بزر * يكى خانه بومش كند پر گهر شبانش همى گوشت جوشد بشير * خود او نان ارزن خورد با پنير دو جامه نديدست هرگز بهم * از ويست هم بر تن او ستم چنين گفت با خار زن شهريار * كه گر گوسفندش ندانى شمار بدانى همانا كجا دارد اوى * شمارش به تو گفت كى يا رد اوى چنين گفت كاى رزم ديده سوار * ازان خواسته كس نداند شمار بدان خارزن داد دينار چند * به دو گفت كاكنون شدى ارجمند بفرمود تا از ميان سپاه * بيايد يكى مرد دانا به راه كجا نام آن مرد بهرام بود * سوارى دلير و دلارام بود فرستاد با نامور سى سوار * گزين كرده شايسته مردان كار دبيرى گزين كرد پرهيزگار * بدان سان كه دانست كردن شمار